مؤلف مجهول
412
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
باز بر وى بيفتاد . و رخسار « 1 » مبارك آن حضرت قدس سره العزيز خونآلود شد . با وجود اين ظلم و تعدى به طرف وى نظر نكرد . بار ديگر مشت سختتر بزد . باز افتاد ، آنگاه برخاست و به جانب ضارب نگاه كرد و گفت : چه گناه كردم كه اين همه جور و تعدى در حق من مىكنى ؟ به همين مقدار حرف آن درويش در مقام طعن و تعرض شد كه : اى بايزيد ! اين چه درويشى است كه به سه مشت طاقت نياوردى و در مقام سخن شدى ؟ بدانكه بااينهمه تحمل و معاف داشت ، همچنان « 2 » حضرت سلطان العارفين را قدس الله سره العزيز « 3 » به عدم درويشى نسبت كردهاند . پس تو چگونه گويى كه من شيخم و بار بردارم ؟ چون اين حكايت از حضرت بزرگوار بشنيد ، شيخ در مقام عذر شد و تقصير طلبيد . بعده گفت : اى بزرگوار ! وجه دوم چگونه است « 4 » آنكه گفتى پرخوارى ؟ بزرگوار گفت : اى شيخ ! از آن ساعت كه ما با يكديگريم چند نوع طعام حاضر شد ، از يكى دست نكشيدى و به افراط خوردى و آنكه تو خود را سركشى نكرده « 5 » ( اى ) ازين « 6 » ظاهر است . و وجه چهارم نيز معلوم است . پس چگونه تو « 7 » لاف بغرايى مىزنى ؟ درين مقام شيخ گفت : مرا كه بغرا مىگويند نه آن معنى است كه تو قرار دادى ، بلكه « 8 » به آن معنى است كه هر روز يكبار راتبه دارم كه بغرا پخته به اين مردم مىدهم « 9 » ، ازينم شيخ بغرا مىنامند . بزرگوار گفت : من اول الامر چرا اين سخن را « 10 » نگفتى ؟ و مىبايستى گفتن ، و گفتنى اين بود و حال آنكه به اين معنى هم « 11 » بغرا نيستى ؟ زيراكه در بغرا چه مقدار اسباب مىبايد كه بغرا شود ، و در تو هيچ نى ، چگونه بغرايى ؟ و بر تقدير بودن ، بغراى « 12 » بىاسباب يوغانى كه غير از تركان و روستائيان نخورند . پس ترا لا بد است « 13 » پيش طباخ كامل باشى و خود را با وى بسپارى ، تا او ترا در ديگ طبخ خود دراندازد و جوشاند و اسباب در كار دارد ، و آب و نمك بر اجاق سازد ، آنگاه بغرا شوى و لايق لقمهء اهلان گردى ، آنگاه به اين لفظ اگر لاف زنى سزد . اين بگفت ، آخر شيخ بغرا را به چنگ آورد و شاگرد ساخت « 14 » . ده سال شاگردى كرد « 15 » ، آنگاه بزرگوار گفت : اى بغرا ! تو شيخ اين ديارى ، اما بىپيرى . بدانكه شيخ بىپير شيخى را نشايد ، البتّه ترا بايد به شيخى به پيرى دست دادن ، زيراكه كار درويش از پيش خود نگشايد هرچند كه سعى
--> ( 1 ) - ب ، ت : رخساره ( 2 ) - ب ، - همچنان ( 3 ) - ب : - قدس سره العزيز ( 4 ) - الف ، ت : - است ( 5 ) - ب : - و آنكه تو . . . نكردهاى ( 6 ) - الف ، ت : - ازين ( 7 ) - ب : - تو ( 8 ) - ت : بلك ( 9 ) - ب : كه به اين مردم بغرا پخته مىدهم ( 10 ) - ب : - را ( 11 ) - ت : - هم ( 12 ) - ب : - بغراى ( 13 ) - ت : + كه ( 14 ) - ب ، ت : + بغرا ( 15 ) - ب ، ت : سال شاگرد بزرگوار بود